دلارام |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
تصویر سازی
فریاد می کشید.بی صدا.دل از درون داشت خونریزی می کرد.از آن تو ها.از لای همه بیچارگی های بی درمان.گریزی نبود از لحن چرک و خون.از این فکر بی سامان و از همه نبود های عالم.شب های ترسناک و خواب های مهوع.او را به تلخی رانده بودند.او را چونان علفی چیده بودند،از ساقه سفت سبز.کف بر.چونان کلام کوتاهی نیمه کاره و ناکار یا که آسمان بی ماه.کسی از جایی عبور نمی کند.هیچ روزی فرا نمیرسد.فصلی در نمی گذرد.انتظاری نیست یا که طلوعی.چوبه دار نمی شکند.حنجره مرتعش نیست.صدا در خواب رجزگو، خونالود است.مظلومانه چنگ می زند.می بازد.تازیانه بر گلو تاخت می زند.خون راه می گیرد در گودی پستان هایش.
| لینک | شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ - Del-Araam |
vibration
قصه همان است .یک چیزهایی دیوانه ام می کند.به حضورم توهین می کند.اذیتم می کند.نشانه ام میرود با نیشخند و می گوید چه فکر کرده ای؟انگار دائم سیلی بخورم یا ریز ریز تنم را ببرند و نمک سودم کنند.خون.خون داغ.غلیظ.جایش هم تا یک عمر می سوزد و خوب نمی شود.می دانم.تا همه دقیقه های باقی.تا همه روز های بعد.تنم کوفته شده.همه اش خوب آلود هستم.از چه چیز وحشت دارم؟چرا عوض نمی شود؟چرا؟پاهایم سست می شوند.هر بار.هر دفعه.چرا عادت نمی کنم؟چرا نمی توانم بپذیرم؟ چرا انتظار دارم جور دیگری بشود؟معجزه ای شاید.نمیشود.آن تلفن همیشه بی صدا است.بی صدا که نه! روی ویبره است.مشتری زیاد دارد.خواسته و ناخواسته.گزیده کار می کند.حدس می زند و اشتباه هم می کند.قربانی هم می گیرد.من و آنهای دیگر که زنگ می زنند.من را با همه فله ای جمع می کند.اختصاصی بودنم را بی هیچ بهانه ای دور می زند.چه می داند؟مشتری زیاد دارد.از میان همه چیز هایی که ازشان متنفرم این یکی حرف اول را می زند.یاد این جمله میافتم:"کلمات درایت هر انسان را نشان می دهند و اعمال او ،اعتبارش"....من اعتباری ندارم.
| لینک | دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸ - Del-Araam |
همزاد
ماه در مسلخ به خواب می رود؛ به سحر آراسته.
رود هزار ساله می گریزد به فغان.
درد پنجه می کشد.
پیاله ها لبریز و باده ها پر ز می ناب؛
بنوش!
بنوش ای ترانه خوان مجنون!
بنوش!
هزار هلاهل را به شکر آغشته ای.
پیمانه را پر کن...
طعم پیر را می برد از این چاهار دیواری پر سکوت.
تمام شده ام.
مرا هیچ اندوخته ای جز صدا نیست.
تو را زخمی بر قلب و بوسه هایی گران بر لب هاست؛
سیرابم کن!
| لینک | دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸ - Del-Araam |
راه میرفت.سرش را بالا گرفت و هوای یخ را فرو داد.حسی خاص نفوذ کرد در سینه اش.نفس عمیق در هوای سرد را دوست داشت.حس خوب عوض شدن.احساس فوق العاده دیگر شدن.لذت عجیب توانستن.دانستن.بال داشتن.زیبایی بهتر شدن.ابرها درست مثل تکه های خامه پف کرده بودند روی آسمان روشن.آدم های ناشناس را نگاه کرد.زنده بودند.تلاش می کردند.می لرزیدند اما از رو نمی رفتند.دستکس و کلاه را از کیفش درآورد و لبخند زد.از رو نمی رفت.مهم نبود که آدم هایی نپذیرفته بودندش یا نخواسته بودند جدی بگیرندش.اهمیتی نداشت که تا به حال نشده بود خیره شود و بگوید: این جوری اش را نمی خواهم.نمی خواست.و آن چه می خواست دور نبود.عجیب هم نبود.تاریک هم نبود.نفسش را تو داد.دنیا مال او بود.
| لینک | پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸ - Del-Araam |
چرا؟ از خودت پرسیده ای چرا؟جوابی داشته ای برایش؟ به ته ذهنت رجوع کرده باشی و نیافته باشی چرا؟ انگار که دوباره بسوزد و دود شود.من احمق نیستم.اصلا ته ذهنی هم نیست.هر چه هست همین جاست.تک زبان.دست که دراز کنم به دورها می گریزد.از من حالش به هم می خورد.از این همه انفعال مزمن .از کلمه های ترسناک.از تکرار.نفس می کشم.پلک می زنم.دنیا عوض نمی شود.هنوز همین جاست.همین نقطه.همین ساعت.همانی که بود.لابلای همین چشم به نحوست نشسته.آرام آرام آمده است و دریده است و کنده است و دیگر رهایم نمی کند.خشم زل زل نگاهم می کند.می خواهد بماند.نمی رود.نمی رود.نمی رود.گوش می ایستد.ریش خندم می کند.می خواهم شانه هایش را تکان دهم با فشار تا بفهمد.نمی شود.در مغزم با درل چاله می کند.می خواهم نشنوم.صدا.صدا.صدا.گوش هایم را چه کنم؟مغز دود گرفته ام را کجا بشکافم؟دست های زشتم را کجا پنهان کنم؟دل بیچاره ام را کجا پاره کنم؟ سر بریده ام را کجا کفن کنم؟تن دریده ام را کجا خاک کنم؟
| لینک | یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸ - Del-Araam |
از کجا بود که شروع شد؟از کی بود که دانستم؟دانستم که می دانم؟من می دانم.می دانم که نمی توانم نداشتنت را داشته باشم.دیگر راضیم نمی کند.نمی توانم که ندانم.غلط نگفته ام که تا آخر آخرش را می دانم.می دانم! همه همه همه آن هزاران هزار لایه این خواستن بی سرانجام گنگ منحصر به فرد را.همیشه می دانستم قدرت ویرانگر شیرینی دارد.پرتم می کند و خفه ام می کند و دوباره می پروراندم.می دانستم و دیگر کفایتم نمی کند.می دانم.تلخی مست کننده اش اعتیاد می آورد.از بر می دانم.از سر همه دنیا هم زیاد است.می دانم.مرا دیگر پر نمی کند.
| لینک | پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸ - Del-Araam |
ترسیده بودم.یعنی از برداشته شدن ناگهانی یک حصار تاریک یا شاید هم از آفتابی شدن یک راز سر به مهر چندش آور.اما چطور؟ مگر می شود تا آخر عمر پنهانش کرد؟تا آخر عمر زندگیش کرد؟چطور توانسته بود؟چطور نترسیده بود؟چطور خواسته بود؟من ترسیده بودم.به جای او.من در دلم به جای او گریه کرده بودم.
| لینک | پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸ - Del-Araam |
حالا مگر چه شده لعنتی؟
من فقط هستم و تند تند نفس می کشم و کم کم بزرگ می شوم و همه اش لب هایم تیر می کشند و ناخن هایم فرو می روند در تاریکی لحظه های دود گرفته صد هزار ساله.
چیزی نشده!
من همه اش انگار می خندم و دقیقه انگار می گذرد.
راست می گویم! چیزی نشده.
فقط دیگر نمی خواهمت.
| لینک | یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۸ - Del-Araam |
اجرا
راست می گویند که واگیر دارد.
عجیب هم زود اثر می کند.
دست هایش را که گرفت میان انگشت هایش،
تق تق دریچه ها و هوهوی خون پیچید در گوش هایم.
راست می گفتند که واگیر دارد!
زود هم لو می رود.
در یک لحظه لخت و تاریک
وقتی سرش را می گذارد روی شانه های مرد.
باید چه کنم؟
نگاه بیمار است.
| لینک | دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸ - Del-Araam |

